Looking for the lost promised time



دوباره سنگین می‌شوی. سقوط می‌کنی. آن‌قدر پایین که دوباره می‌توانی بشنوی: تیک تاک. عقربه‌ی ثانیه‌شمار با بی‌رحمی قدم برمی‌دارد و با هر قدم ثانیه‌ای می‌شکند. درست مثل شیشه‌ی امیدها و آرزوهایت. و در فاصله‌ی هر شکستن‌ای بیشتر سقوط می‌کنی. بیشتر و بیشتر. رهایی گاهی اوقات تباهی می‌آورد.

ادامه مطلب


اصل‌اش خاصیت آدمی به همین ذهن مشوش پر از اوهام‌اش است; این را که از او بگیری که دیگر چیزی‌ ‌نمی‌ماند. مثل بیرون کشیدن جوهر کلمات از لای کاغذ کتاب، مثل ربودن ماه رخشان از دل آسمان تیره‌ی شب،  مثل تهی کردن پرنده از پرواز‌، مثل رمیدن من از تو. . با همین وهم می‌شود مرز باریک خیال و واقعیت را زدود. با همین وهم می‌شود دنیای خاکستری دودآلود را رنگ زد. راست‌اش حتی می‌شود دروغ گفت، که بَه، چه همه چیز جور است و به میل. بلکه مسکنی باشد برای درد تلخی‌ها.

ادامه مطلب


بالاخره بیدار شدم. بیدارم کردی. میدونی، درست قبل این خواب زمستونی سرد به خودم، به این دنیا قول داده بودم که بالاخره یه شب از این خواب  بیدار می‌شم. که یه شب دوباره ماه کامل میشه توی آسمون تاریک و پر از دل‌تنگی زندگیم. و اون شب سر رسید.

ادامه مطلب


من اینجا ، لب دریاچه، جلوی انعکاس ماه روی آب دریاچه، دارم یکی یکی می‌شمرم قدم‌هایی رو که ازش دور شدم.

سایه‌ها هم کم و بیش هستن. پشت درختا، لای بوته‌ها و توی آب سرد دریاچه. سنگینی‌ نگاهشون رو روی خودم حس می‌کنم.صدای زمزمه‌هاشون توی گوشم می‌پیچه.نمی‌دونم ماهیا خوابن یا بیدار. باد می‌وزه و سطح دریاچه‌ رو می‌لرزونه. بوته‌ها و شاخه‌ها خش خش می‌کنن. من هنوز آرومم. به آسمون صاف نگاه می‌کنم. ستاره‌ها مثل همیشه براق و درخشنده راه درست رو نشون می‌دن. ولی دیگه برام خسته‌کننده‌ان. درستی و راستی‌شون از حد تحملم خارجه. جغد بی‌سروصدا پر می‌زنه و از بالای سرم رد میشه.

ادامه مطلب


این داستانیه که برای خوشی این دل شروع کردم. پس نه انتظاری از خودم دارم نه برام حیاتیه که جذاب و. باشه. آزاد و بی‌قید و توقع‌ طوری:

شبی زمستانی بود. از آن شب‌هایی که دل ابرهای تیره ریش بود و برف، رقصان می‌بارید. کوچه‌ها یخ‌زده و سفید و غم‌ناک و درختان خشک و خشن بودند. آرام و خرامان و هماهنگ با نرمیِ رقص دانه‌های برف قدم برمی‌داشت. می‌خزید. باد زمستانی ملایم می‌وزید و موهای نیمه‌جعدش را تاب می‌داد.

ادامه مطلب


دریافت

متن:

سلام مادر

می دانم که صدایم را می شنوی 

پس بگذار درد و دل کنم

مادر

ما ، شاگردان بی عرضه ای بودیم،

 هیچگاه برای او روضه نخوانده ایم

 اصلا ما حتی او را نشناختیم

بر خلاف شما

 که هم شناختین

 هم برایش جان عزیزتان را دادید.

و من از شاگرد اول ها آموختم

که نام و راه امامم  از پشت در شروع شد

مادر ما را ببخش که 1185سال شد.


کانال تحت فشاره و کمبود طراح داره.البته که یه‌جورایی قابل حدسه چون تعهدی از کسی گرفته نمیشه(همون بی‌مایه فطیره).منم که همیشه بلاتکلیفم؛ یه مدت خوب یه مدت . داشتم به این فکر می‌کردم که چه‌قدر خوب میشد که کسی رو پیدا می‌کردم که با داشتن شرط وقت بهش طراحی با گوشی رو یاد می‌دادم تا یه طراح اضافه بشه. منتها از اون جایی که خیلی روابط اجتماعی بالایی دارم :/  آدمی که شاخصه‌های هم‌چین کاری رو داشته باشه رو نمی‌شناسم.

البته مطمئنم آموزش دادن‌ش هم صبر و حوصله‌ی زیادی می‌خواد مخصوصا اگه غیر حضوری باشه. البته یه‌ جوری هم می‌گم یاد می‌دم انگار خودم خیلی.


تسلیت بابت این ایام. تسلیت آقا جان(عج).



دریافت

متن:

یا رب کمکم کن دل دیوانـه بگیـرد     مضطر شود و از غـم جانانـه بگیــرد

یارب سببی ساز که این آه جگرسوز     آتش شـود و دامن کاشانـه بگیـرد

دل در پی او بی سروسامان شود ای کاش    یک چله غم» ساده و مردانه بگیرد

بر جـان بخرد در طلبش هر چه بـلا را       از جام ولایت، دو، سه پیمانه بگیرد 

آن لحظه فرج خواند و الغوث و امان را      تا یـار سفـر کـرده ره خانـه بگیـرد


پی‌نوشت: هیچی دیگه. هیچیِ هیچی هم که نیست منتها حوصله ندار طوریم. :|


برای ۱۹‌ساله بودن خیلی کوچیکم. بیش از حد کوچیک. چقدر؟ یه چیزی دور و برِ ۶-۷ سال قبل. حس می‌کنم تو اون سن گیر کردم و طبق این روال قرار نیست بزرگ شم انگار. ولی امید دارم. دلم می‌خواد خیال کنم همه چی خوبه. یه افکت بیوتی بکشم روی صحنه‌ی زندگی. کل سکانس‌های دل و روده‌دَرآر رو کات کنم. با یه نسبت تصویرِ ۱۶ به ۹. 

 

 

پی‌نوشت: به خاطر یه سری دلایل احمقانه لینک دانلود گذاشتم و نه لینک دیدن. لطفا بعدا پاک بفرمایید عکس رو.(

عکس) (یالقوزتره منم :/)


تبلیغات

محل تبلیغات شما
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها